معلم و من

یکروز توی مهد کودک داشتم بازی میکردم یکدفعه بچه ها من را هل دادند و در کمدی که دشک در آن بود افتادم. بعضی از بچه ها هم آمدند ولی معلم ما همه را کرد بیرون و این طوری گفت بهشان: بچه های عزیز لطفا برید بیرون . بچه ها رفتند ولی من که می خواستم بروم بیرون معلمم من را هل داد جوری که دستهایم کبود شد.

وقتی معلممان روی صندلی من نشست من به او گفتم : پاشو ولی پا نشد. من هم تا پاشد صندلی را کشیدم و او افتاد مثل همان اتفاقی که  برای من افتاد ولی دستهایش کبود نشد. 

/ 2 نظر / 10 بازدید
Khode Pari

good job dear, I liked it.

معصومه

سلام پری عزیزم ،‌مبارک باشه گلم راستش من می خواستم بهت لینک بدم ولی گفتم اول اجازه بگیرم بعد ! حالا هم چشم در اسرع وقت ببینم خوشگله این شیطنتا رو از بابا یاد گرفتی یا از مامان ؟! خوش باشی عزیزم